من تقریبا نابود شدم . . .

من تقریبا نابود شدم . . .

یک داستان واقعی

من تقریبا نابود شدم ...

در سال 1972، من سال دوم دانشگاه حقوق بودم و چون خوب گیتار می زدم عضو یک گروه موسیقی بودم و در یک باشگاه شبانه گیتار میزدم. با دیدن مردمی که هر روز مشغول کشیدن و استنشاق هروئین بودند وسوسه شدم آن را استفاده کنم. یادم نمی آید کی معتاد به هروئین شدم.

در سال 1994، مساله اچ ای وی/ایدز [در ویتنام] واقعا به حد انفجار رسید و طبق آمار اولیه بالاترین درصد کل موارد مصرف کننده تزریقی مواد بودند. پدرم مجبورم کرد آزمایش بدهم. اول به یک بیمارستان پوست رفتم که جواب آزمایش برای بیماری های اجتماعی (بیماری های آمیزشی) منفی بود. خانواده من باور نداشت جواب صحیح است و من در خانه منزوی شدم. آنها چیز های من را کنار گذاشتند و من غذایم را به تنهایی با کاسه، چوب غذاخوری و لیوان خودم می خوردم.

بعد از آن پدرم از برادر کوچکترم خواست من را برای آزمایش به مرکز سلامت و پیشگیری ببرد. وقتی دکتر من را از نتیجه آزمایش مطلع کرد تقریبا نابود شدم. فکر کردم زندگی ام به انتها رسیده است. با فکر داشتن یک بیماری کشنده که چیز زیادی در موردش نمی دانستم و اینکه خانواده من را طرد خواهند کرد، تصمیم گرفتم خود را از بالکن بیمارستان پرت کنم. دکتر من را عقب کشید. ایستاده بودم ، در حال که هنوز احساسات متفاوتی داشتم، ترس، آشفتگی و درماندگی. من از واکنش برادرانم، و سپس والدین و سایر اعضای خانواده بعد از دانستن نتیجه آزمایش هراس داشتم.

دکتر از من خواست بروم و دکتر "ل" را در مطبش ببینم. دکتر "ل" مسئول مشاوره بود و خیلی با من حرف زد، اما در آن زمان حرف هایش از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می شد. بی نهایت گیج بودم و نمی توانستم درست فکر کنم. نمی دانستم چه کنم. به دکتر گفتم من این کار را کرده ام و باید عواقب آن را بپذیرم. به دکترها التماس کردم راز من را حفظ کنند. آن چه واقعا من را نگران می کرد این بود که دکتر یا بیمارستان این راز را برای مردم محله ما فاش می کنند. بی نهایت آشفته بودم. دکتر "ل" قول داد این مساله محرمانه می ماند و توصیه کرد مراقب سلامتم باشم. او خیلی ملایم توصیه کرد که اگر می خواهم زندگی طولانی داشته باشم مواد را ترک کنم.

مراجع مذکور اکنون به عنوان  آموزشگر همسان در شهر هوشی مین ویتنام کار می کند.