مسایل اعتقادی که فرد مبتلا به HIV با آن روبرو می شود کدامند؟

مسایل اعتقادی که فرد مبتلا به HIV با آن روبرو می شود کدامند؟

هر بیماری که با مرگ روبرو خواهد شد با نگرانی های وجودی دست و پنجه نرم می کند. در افراد مبتلا به HIV احساس تنهایی به دلیل سال ها کشمکش با بدنامی و انزوا وخیم تر شده است.

کنترل هم یکی از نگرانی های اصلی این بیماران است زیرا اغلب احساس می کنند کنترل کمی روي بیماری شان دارند. بیشتر بیماران احساس می کنند زندگی شاد به آنها خیانت کرده یا فکر می کنند به خاطر نحوه زندگی که انتخاب کرده اند یا نوع روابط جنسی شان تنبیه می شوند.

برای بسیاری از آنها دریافتن معنای زندگی کشمکش مهمی است. افراد مبتلا به HIV اغلب در سنین پایین متوجه بیماری شان می شوند و اغلب توانایی کارکردن یا بازگشتن به محیط کار را ندارند. فرزندانی ندارند که به آنها امیدوار باشند و با تنهایی مقابله کنند. آنها احساس می کنند از آن جایی که از این موارد محروم بوده اند، زندگی برایشان معنای بسیار کمی دارد. بسیاری از آنها تجربه ای از زندگی ندارند که با آن معنای شخصی از زندگی داشته باشند. کشمکش با قطعیت مرگ در این مرحله تکاملی زندگی مشکل بوده و ترس از مرگ به عنوان نگرانی وجودی چالش خاصی را پیش روی آنها قرار می دهد.

نگرانی های اعتقادی در وسیع ترین مفهومش اغلب براي بیماران HIV برجسته می شود. بسیاری از آنها احساس خشم در مقابل انجمن های مذهبی دارند. در مورد مردان هم جنس گرا این مساله بیشتر مرتبط با عدم پذیرش هم جنس گرایی در مذهب است. این محرومیت به جدایی از قید و تعهد از مفهوم خدا و زندگی پس از مرگ گسترش داده می شود. از سوی دیگر، مواجه شدن با احساس گناه باقی مانده حس تردید به ویژه زمانی که بیمار پیش زمینه اعتقاد به ارتودکس یا تعصبی بودن را دارد بسیار شایع است. هم جنس گرا هراسی یا خود سرزنشی درونی شده براي شیوه زندگی بی بند و بار ممکن است ظهور پیدا کند که می بایست شناخته شده و مداوا گردد.

همانگونه که بث در مورد احساسش از بیگانگی با کلیسا صحبت می کند متوجه می شود طرد آن چه که آن را به عنوان زن ستیزی تجربه کرده است مانع رابطه اش با آفریننده و خدای متعال نیست. او همچنان مردد است با این حال گاهی کابوس هایی در مورد جهنم می بیند. با مرور زمان خود به خود از خودش به عنوان شخص خوبی یاد می کند و در حقیقت معتقد است شایسته مراقبت و عشق از جانب خداوند بخشنده می باشد. بث به مدیتیشن و یوگا علاقه مند شده و شیفته مفهوم بودیست در مورد بودن در لحظه، پذیرش و عشق می شود. در طی مدیتیشن، به طرز چشمگیري می تواند اضطرابش در مورد بیماري را کاهش داده و از فعالیت روزانه لذت ببرد. زمانی که بث به خودش این اجازه را می دهد که از کمک هایی که دوستان و خانواده به او پیشنهاد می دهند استفاده کند، احساس تنهایی کمتری می کند. علاقه بیشتری به خواهر زاده ها و برادر زاده هایش پیدا کرده و متوجه می شود در زمانی که حالش خوب است با نگهداری از فرزندان خواهرش می تواند کمک
بزرگی برای او باشد. زمانی که به تکالیف بچه ها رسیدگی می کند متوجه می شود تجربیات سال های تدریسش براي آنها مفید است. او درمی یابد افرادی در زندگیش وجود دارند که او را دوست داشته و داشتن رابطه با آنها می تواند زندگی را براي او پر معنا کند. بالاخره می شنود وجود او با روحیه شوخ طبعی اش برای دیگران لذت بزرگی است و همچنین شجاعتش برای آن ها الهام بخش است.

با گذشت زمان، وضعیت سلامت بث رو به وخامت می رود. مبتلا به بیماری PCP می شود که کاملا درمان می گردد؛ اما دیگر قادر نیست توانش را بازیابد. وضعیت شناختی او رو به وخامت رفته و درمانگرش از مقدار وزنی که هر هفته از دست می دهد متعجب است. در طی بیشتر جلسات روی صندلی خوابش می برد و در پتویی که درمانگرش روي کاناپه می اندازد پیچیده می شود.

درمانگرش نگران است که شاید بث برای حاضر شدن در جلسات تحت فشار است اما خواهرش معتقد است بث این جلسات را فوق العاده باارزش می داند.